فینگیل
تا دیروز میگفتم نمیخواهم فلانی به من وابسته شود!
امروز فهمیدم اون کسی که داره وابسته میشود منم، یک فینگیل با مهربانی و دلبری داره خودشو تو دلم جا میکنه.
امروز فهمیدم دوباره دارم دل میبندم دارم با شنیدن صداش سرحال میآیم با دیدنش آروم میشوم.
قول داده بودم کسی را در دلم راه ندهم ولی مثل اینکه دیگر دست من نیست عقل پس دل بر نمیآید!
دیروز ترس وجود من را گرفته بود یک دیوار از تنفر دوره خودم کشیدم،امروز با شیطنت دونه دونه آجرها را جمع کرد.
امروز به قلبم روحه تازه بخشید.
شوخی بیابونی
دیشب ۳ تا قرص کمر صفت کن کردن تو حلق من تا یه خورده بخندن!
تا صبح داشتم با خودم کشتی میگرفتم…
صبح که از خواب پاشدم اول عقبو چک کردم ببینم سالمه.
حالا یکی بگه من چطوری با این عبد برم دانشگاه خیلی ضایعست لعنت به هرچی مردم آزاره.
عشق کثیف است نه پاک
یک حالت کاملا بیوشیمیایی که درون مغز صورت میگیرد و شما را به یک میگو تبدیل میکند، یعنی قدرت ادراک شما در مقابل رفتار طرف به حد یک میگو بالغ میرسد!
عشق لذتی بس باور نکردنی دارد، یعنی لذت شما از بودن با طرفتون خیلی بیشتر از حد معمول میشود.
مشکلات عشق به تعداد باور نکردنی زیاد هستند پس اگر بخواهید به عشق مانند یک احساس پاک نگاه کنید صد در صد کلاهتون پس معرکه خواهد بود.
به عشق همچون شهوت نگاه کنید تا مانند مجنون به گا نروید!
توصیههای ایمنی: تا وقتی عاشق کسی هستید به خواستگاری وی نروید زیرا خودتان را میندازید توی چاه.
امروز با گرگ درونم تنها نشستم
گفتم تو از کجا آمدی چرا آینقدر تندخویی؟
گفت من از آن زمان که اولین نامردی که فلانی با تو کرد به وجود آمدم
گفتم برای چه؟
گفت برای دفاع از تو!!!
گفتم تو با تندخوییت، بیاعتمادیت، نامردیت، بیرحمیت، خودخواهیت آزارم میدهی
گفت هر کدام این صفات دست پرورده دوستان و اطرافیان توست آنها این پستی ها را به من هدیه دادند
و گفت درون این باغ وحش تو بدون من حتا لحظهای زنده نخواهی بود
مستی
مستی رو دوست دارم چون منو گرگم با هم رو راست میشیم
تازه همدیگرو درک میکنم ترسهارو کنار میزاریم غم هارو فراموش میکنیم
اختلافاتمون حل میشه اون آروم میشه و من میپذیرمش!از وجودش لذت میبرم
باش درد و دل میکنم
گرگینه این گرگ اگر درد هست دفاع تو نیز هست
آخرین امید
گرگ درونم امروز پیروز شد
امروز آخرین دیوار دفاعیم شکست
امروز آخرین امیدم برای آدم موندن تباه شد
امروز یاد گرفتم معرفتو با سیلی جواب میدن
انسان درونم رو میکشم یک گرگ میشم
گرگ از این انسان ها باز هم بهتره
بلدی گریه کنی؟!
گرگینه مثل همیشه در حال خندیدن بود
در حال تقسیم باقی مانده نیرویش با دوستانش
در همین حال کسی از او پرسید آیا تو بلدی گریه کنی؟!
گرگینه پاسخی نداد فقط خندید
در پس آن خنده به یادش آمد امشب ماه کامل است
و این دوستان کجا هستند تا دردهای واقعی او راببینند…
گرگ
عصبانی میشوم طوفانی ،طوفانی که از شکستن ایجاد میشود
دیوانه وار، بدون فکر
در جمع خندان و شاد ولی تنهایی برایم مثل کامل شدن ماه است گرگ میشوم، به جان خودم میافتم
این نتیجهی بروز ندادن دردهاست
نامهای به خدا
خدایا تو فکرتم!
میگویند تو ما را آفریدی ولی چرا اینگونه !؟
انسانی پر از خصوصیات وراثتی که مجبور است همه را با خود یدک بکشد!انسانی که بقیه خصوصیاتش را الگو گیری میکند!
بعد گفتی حالا با این خصوصیات باید رشد کنی و به فرشته تبدیل شوی!
ولی چگونه وقتی قانون اول این دنیا قانون چنگله ! وقتی باید بخوری تا خورده نشی! وقتی به فقر بقیه عادت میکنی!وقتی به کشته شدن هم نوعانت بیتفاوت میشوی!وقتی که به صورت ژنتیکی برایت تعریف شده که باید چگونه باشی!چگونه وقتی به ازای هر راه درست هزار راه خطا هست!
چرا ما ر۱ به این مشقت انداختی؟! چرا؟!
این بهترین خلق تو تنها تفاوتش با حیوانات در این است که از آنها هم پست تراست!
اولین پست
اینجا تمام حرفایی رو که نمیتونم در دنیای واقعی بزنم رو خواهم گفت